تبليغاتX

عاشقانه های سرگردان
عاشقانه های سرگردان

اماکنی که در تسخیر ارواح هستند

هتل ها و اماکنی که در تسخیر ارواح هستند

هتل کراون

هتل کراون در ((دورست )) انگلستان ظاهرا توسط چند روح تسخیر شده است. اغلب فعالیت های منسوب به ارواح در بخشی از هتل روی می دهد که قبلا محلی برای نگهداری اسب ها بوده است. برخی از کارکنان هتل شاهد بوده اند که درهای این بخش از ساختمان به رغم قفل بودن , به صورت خود بخودی باز و بسته میشود. هراس آورتر از این اتفاق گزارش شاهدانی است که ادعا کرده اند صدای فریاد و شیون بچه ای را از داخل هتل شنیده اند. اهالی ساکن در اطراف محل می گویند سال های دور زمین دار ثروتمندی دو کودک عقب مانده خود را در داخل محل نگهداری اسب ها زندانی کرد و بعدا نیز آنها را کشت

محل مذکور بعدها به محلی برای برپایی کنسرت موسیقی در داخل هتل تبدیل شد.

در دهه 1960 این محل کاملا خالی بود با این حال صدای نواختن پیانو به گوش میرسید . همچنین گفته میشود که صدای کسی یا چیزی (شاید جسد) که دارند آن را بر روی زمین می کشند به گوش می رسد

برخی از افراد نیز مدعی شده اند که هر از چند گاه یک بخار مهتابی رنگ را در اطراف ساختمان هتل مشاهده میکنند که شبیه سر یک کودک است


هتل رافلز

هتل رافلز یکی از قدیمی ترین هتل ها در کشور سنگاپور است . این هتل در سال 1897 بر روی زمینی که قبلا در آن یک مدرسه شبانه روزی دختران ساخته شده بود, بنا شد. هتل رافلز در سال های میانی دهه 1980 بازسازی شد اما تا آن هنگام ده گزارش از سوی افراد مستقل ارایه شد که ادعا می کردند صدای یک دختر را که دارد یک شعر کودکستانی را می خواند از داخل این هتل شنیده اند می گویند که این صدا متعلق به دختر بچه دانش آموزی است که سال ها قبل در این مدرسه شبانه روزی جان سپرد

 

هتل صومعه

    این هتل در ((سنت باس ولز)) اسکاتلند در حدود سال 1845 بنا شد.

 هنگامی که صومعه درای برگ در جنب این هتل همچنان دایر بود یکی از راهبان صومعه سر و سری با یک بانوی جوان که در صومعه کار میکرد برقرار نمود

 اسم این زن گریسل بیلی بود . رئیس راهبان هنگامی که از این ماجرا باخبر شد دستور اعدام راهب را صادر کرد. از سوی دیگر هنگامی که گریسل خبر اعدام راهب را شنید خودش را در رودخانه غرق کرد. گفته میشود از آن هنگام به بعد روح گریسل بیلی در حال قدم زدن بر روی پل معلقی که بر فراز رودخانه جنب هتل واقع شده دیده میشود

می گویند این روح زمانی ظاهر میشود که یک تغییر و تحول در ساختمان هتل در جریان باشد

 

برج لندن


گفته میشود که بسیاری از ارواح آدم های سرشناس تاریخ ((برج لندن )) را تسخیر کرده اند , ارواح افرادی همچون

هنری ششم

توماس بکت 

 آن بولین

لیدی جین گری

 و

سر والتر رایلی
همچنین ارواح پادشاه انگلستان ادوارد پنجم و برادرش پرنس ریچارد , که سال 1483 به هنگام کودکی شان در برج لندن به شکل مرموزانه ای به قتل رسیدند, در این برج دیده شده است

 یک تسخیر خونین تر ارواح به کنتس سالیسبوری مربوط میشود. این زن سال 1541 به مجازات مرگ محکوم شد. چنین ادعا شده که ماجرای اعدام وی هر از چندگاه توسط گروهی از اشباح در برج سبز (یکی از دو برج لند) اجرا میشود
 
آن بولین یکی از قربانیان هنری هشتم پادشاه انگلستان بود که به دستور این پادشاه که شوهرش نیز بود , سر از تنش جداشد. گفته میشود روح آن بولین در برج لندن دیده شده است. شاهدان از موجود بدون سری سخن میویند که هاله ای از یک نور ترسناک اطرافش را احاطه کرده است. میگویند این موجود فاقد سر , روح آن بولین است

 می گویند روح لیدی جین گری هم درست در روز های سالگرد اعدامش در داخل برج پدیدار میشود

یکی دیگر از ارواحی که برج لندن را تسخیر کرده , روح سر والتر رایلی است که برای 13 سال در سلولی واقع در همین برج زندانی بود و عاقبت نیز اعدام شد. بسیاری از شاهدان عینی خبر از دیگر انئاع فعالیت های مرتبط با ارواح در برج لندن داده اند. این فعالیت ها از جمله شامل موارد زیر است :صدای پای یک نگهبان نامرئی مشغول رژه رفتن است , فریاد های ترسناک و گریه های مهیب که از اتاق های شکنجه به گوش میرسد و دود و مه عجیب که در قالب اشباح در حال پرواز کردن در اطراف کنگره های برج هستند
 


تئاتر سلطنتی 

تئاتر سلطنتی ((دراری لین )) واقع در قلب محله ((وست اند)) لندن , ظاهرا یکی از جن زده ترین ((تسخیر شده ترین)) مکان ها در جهان به شمار میرود. این تئاتر مهماندار تعدادی از ارواح هنرپیشگان معروف است مشهورترین روح در تئاتر سلطنتی ((مرد رنگ پریده )) نام دارد که فقط در طی روز آن هم فقط در تالار نمایش ظاهر میشود

این روح لباس های رنگارنگ به تن می کند و چهره ای رنگ پریده دارد. احتمال داده میشود که روح مذکور متعلق به مردی باشد که حدود 200 سال پیش در این تئاتر به قتل رسید . اسکلت این مرد را در یک اتاق قفل شده در حالی یافتند که همچنان دشنه ای در درون سینه اش قرار داشت. بسیاری از بازیگران تئاتر ادعا کرده اند که این روح را در هنگام تمرین برای به روی صحنه بردن نمایش های خود دیده اند. روح مرد رنگ پریده روح مهربان و خوش یمنی است

می گویند آن دسته از نمایش هایی که این روح به هنگام روزهای تمرین بازیگران شان

ظاهر شده به فروش های بالای تجاری دست یافته است

یکی دیگر از ارواح تئاتر سلطنتی , روح دن لنو کمدین تئاتر است که در اتاق های رخت کن تئاتر , اتاقی که زمانی وی در آن سکونت داشت ظاهر می شود



نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 19:40

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

داستانی واقعی از ارواح

سر گذشتی واقعی به نقل از دوست عزیزی به نام امید

روح سرگردان و جن برزخی

با سلام به شما دوستان و عزیزان  امیدوارم که در پناه حق سالم و سلامت باشید

قضیه ای که میخواهم بازگو کنم   بر میگردد به تابستان  3 سال پیش 

من و دوستانم که جمعا 6 نفر میشویم  با هم زندگی میکنیم 

ما به اتفاق به بررسی موارد ماورایی
میپردازیم 

:حالا بریم سر اصل موضوع

چند وقتی بود احساس خستگی و افسردگی میکردم 

به همین دلیل نزد روان پزشک رفتم

و او نیز  دلیل این حال من رامشغله زیاد ذکر کرد و چند ارام بخش تجویز کرد


شب کمی دیر به خانه امدم  بچه ها خواب بودند

البته  قبلش به انها اطلاع داده بودم دیر میام  بدجور پکر بودم 

در عرض دو ماه هیچ پدیده غیر طبیعی رخ نداده بود و بدلیل  حال افسردگی ام 

  قادر به احضار نبودم و این هم مزید بر علت شده بود من شخصا خودم از

زندگی عجیب و پر تنش  بیشتر  لذت میبرم تا  زندگی راکد و آرام 

همانطور که  وارد شدم روی تخت  دراز کشیدم دوتا از بچه ها بیدار شدن

و وقتی متوجه شدن منم دوباره خوابیدند بدجور کسل بودم

  بعد از حدودا 20 دقیقه چشمام گرم شد و هنوز چیزی نگذشته بود که

 احساس کردم  یکی صدام کرد صداش اشنا نبود  حوصله نداشتم چشمهامو باز کنم 

 با خودم گفتم :  توهم ِ و بر اثر مصرف قرص هاست   و از اینجور چیزا


ولی دوباره صدا اومد این بار نزدیکتر بود :    امید  

    احساس کردم بالای سرمه  به نوعی صدای نفسهاشو میشنیدم   

گفتم   الان که بالای سرمو نگاه کنم  یه چیز عجیب میبینم  ولی فقط تاریکی محض بود و بس

 بدجور کفری شدم با خودم گفتم اگه ایندفعه بیاد تکونمم بده  میگم برو فردا بیا 

 ولی دیگه خبری نشد   فقط تا صبح چند مورد صدا اومد  که البته ما دیگه به این صداها عادت کرده بودیم

  ما اسم اون خونه رو گذاشتیم   کلوپ ارواح  اخه بیشتر موارد احضار توی همون خونه اتفاق افتاده بود


صبح من از همه زودتر بلند شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم

... 
و طبق معمول هر روز زدم بیرون برای ورزش
از در خونه که اومدم بیرون  روبروم  اون طرف پیاده رو مردی رو دیدم

 که خیره به  سمت من نگاه میکرد بارونی مشکی بلند تنش بود ولی کهنه

 و یک شال گردن دور گردنش مثل اراذل بود  ... چهره اش میخورد 50 سال  داشته باشه

با خودم گفتم   : این حالش از من خرابتره تو این هوای گرم بارونی و شال گردن...

رفتم جلو بهش گفتم دنبال کسی میگردی ؟  

 اون همونطور نگام میکرد بلند تر گفتم واون بازم نگام میکرد   

احتمال دادم مشکل روانی داشته باشه  چون اگه  کر  و لال هم بود  میتونست 

 یه عکس العملی نشون بده  چهره  منظمی نداشت  صورتش زیاد کشیده بود

یکی از چشمهاش  ریز و اون یکی کمی درشت تر بود  بینی گرد و بزرگ 

چهره اش مثل کسانی بود که قصد انتقام دارن  فکر کردم اگه به پلیس خبر بدم بهتره

 برای همین برگشتم خونه گوشی رو برداشتم    و برگشتم تا از پنجره نگاش کنم 

 ولی دیدم  نیست   اره رفته بود منم گوشی و گذاشتم و رفتم بیرون توی مسیر احتمال دادم

ببینمش  ولی ندیدمش خلاصه اون روزم گذشت شب  ساعت حول و حوش 1 بود که

بازم همون صدا اومد  دیگه بلند شدم   صدا از توی اتاق عقبی میومد  رفتم اونجا و گفتم

کی اینجاست ؟

ولی جوابی نیومد.ما از این اتاق برای احضار استفاده میکردیم برای همین برق نداشت

و مواقع احضار اونو با لامپهای پایه ای روشن میکردیم

وسطهای اتاق بودم که ناگهان از پشت سرم صدام کرد :  امید 

تا برگشتم هیبت مردی رو دیدم که توی تاریکی  صورتش گم بود ولی یهو محو شد

  فهمیدم از این قضایای عجیبه... حدس اولم  جن بود چون اون شکل داشت

آخرین تماس من با جن بر میگشت به  5 سال پیش

 تو تاریکی اونو صدا زدم و اونو دعوت به حضور میکردم 

ناگهان احساس کردم کسی داره منو نگاه میکنه  و زیر نظر داره   همونجا تمرکز کردم 

 و سعی داشتم توسط چشم سوم  اونو درک کنم  سرم درد گرفت بدنم مور مور شد 

 چشمانم را که بسته بود باز کردم ناگهان هاله ای بسیار ضعیف  رو در گوشه اتاق دیدم 

به همون سمت رفتم  که یهو آن شخص دوید و تنه ای محکم به من زد و از پنجره که باز بود  فرار کرد

من هم دنبالش رفتم ولی هیچی پیدا نکردم  برام عجیب بود که دوستان هیچی حس نکرده بودن

چون صبح که قضیه رو گفتم هاج و واج مونده بودن  و گفتن : این همه اتفاق افتاده ما نفهمیدیم 

دیگه تا سه روز هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه روز چهارم سر صبح که از خونه زدم بیرون 

 دوباره اون مرد رو دیدم


جلو رفتم و گفتم  مشکلت چیه؟  ناگهان  اون  گفت :سلام امید 

 تازه فهمیدم  با کی طرفم   اخه  صداش رو قبلا هم شنیده بودم 

  گفتم : تو کی هستی ؟ 

 از تبار جنی؟     گفت :  آره  

گفتم میتونم کمکت کنم ؟   

جوابی نداد فقط نگام میکرد دوباره پرسیدم   

 بعد از مدتی گفت : تو منو بواسطه راهنمایی به یک روح سرگردان  اسیر کردی 

گفتم : چطور؟

گفت  : من اونو تسخیر کرده بودم  ولی تو اونو نجات دادی حالت عصبانی داشت


فهمیدم در مورد کی حرف میزنه  این روح که روحی سرگردان بود 5ماه پیش طی

 یک جلسه احضار راهنمایی شد


متوجه شدم که این جن   جنی خبیثه  چون جنهای خبیث و گناهکار 

ارواح سرگردان را  در تسخیر میگیرند


گفتم حالا از من چی میخوای؟


خنده ای تلخ کرد و بعد هم  رفت

احساس عجیبی داشتم  و مثل کسانی بودم که تهدید به مرگ شدند

ولی میدونستم که جن فقط قدرت ترساندن داره نه چیز دیگر و اگر در این بین از او نترسید هیچ کاری از دستش بر نمیاد
 
ولی حس دیگری بهم میگفت :اون جن نمیتونه بدون اجازه من کاری بکنه

از درون داغ بودم بطوریکه فکر میکردم داره از سرم دود میاد بیرون  

به خانه رفتم و خوابیدم ناگهان در خواب  ان جن را دیدم

  که حال غضبناکی داشت ولی بی آزار بود

چیزی میگفت ولی مبهم  بطوریکه از حرفاش هیچی متوجه نشدم

ولی معلوم بود داره عذاب میکشه 

پس از ان به مدت 7 روز ان جن را  روبروی خانه میدیدم در ضمن  کس دیگری

او را نمیدید و فقط برای من آشکار شده بود  چیزی که برام عجیب بود این بود

 که تا حالا جن  خبیث به این آرومی ندیده بودم

 پس فهمیدم یک جای کارش دست من گیره وگرنه الان اینطوری نبود 

روزهفتم پیشش رفتم و گفتم 

 میخوام کمکت کنم  از من چی میخوای  ؟  

 گفت  : آزادم کن 

 تازه فهمیدم اون چرا هر روز اینجاست  من ناخواسته اونو اسیر کردم

 البته نه اسیر خودم بلکه اسیر خوبی ها 

 خیر بر شر پیروز شده بود  خوشحال بودم  ولی دلم براش میسوخت آنروز هم گذشت

: در مورد اون جن سوالاتی کردیم  که نتیجه این بود

امید:  سلام

روح: سلام

امید: ممنون از حضورتون

روح: جوابی نداد 

امید: شما در حال حاضر در چه مرحله ای هستید

روح: جوابی نداد

امید:ایا شما ازاد شده اید

روح: بله

امید:به سر آن جن  چه می آید

روح: جوابی نداد

امید: ایا بخشیده میشود

روح:جوابی نداد

امید: منظورم از جانب شماست

روح: بله

امید: ممنون از حضور شما در این جلسه اگر فرمایشی ندارید ارتباط را قطع کنیم

روح: خدا نگهدار

امید: خدا نگهدار و به امید دیدار باز هم ممنون از حضورتون
-------------------------------------------------------------
پس از این قضیه از فرداش  جن رو نمیدیدم  و دیگه هم ندیدم   هیچوقت 


امیدوارم روزی را ببینیم که شیطان قدرت خویش را در برابر

 انسان ها و اجنیان از دست داده و مغلوب شود

 وامیدوارم وجود آن جن  نیز از  نیروهای شیطانی پاک شده باشد 

 و لطف خدا شاملش شده باشد و بخشیده شود

حق نگهدارتان

<<<>>><<>><<<>>>

داستان زیبایی بود که برای دوست عزیزمان امید اتفاق افتاده بود

نمیدانم تا چه حد به این مسائل اعتقاد دارید

ولی به نظر من داستان جالبی بود



نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 22:52

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

سفر روح

سفر يك روح نويسنده :  سوفي برنهايم

يكي از دوستانم به من پيشنهاد كرده بود كه مرا به يكي از جلساتي ببرد كه در طي ان شخص تجربيات زندگيهاي قبلي خود را مرور مي كند . من به شخصه هيچ اعتقادي به تناسخ و زندگي هاي مكرر قبلي نداشتم با اين حال به نظرم جالب رسيد . من ضمنا دوست نداشتم خيال كنم كه روحم بدستور ان مربي به بيرون از بدنم خواهد جهيد و بعد هم به جستجوي سر منشا ملكوتي خواهد رفت . با اين وجود من از هر تجربه اي استقبال مي كنم و تا به حال به هيچ ازمايشي جواب منفي نداده ام
من روي يك مبل راحتي دراز كشيدم . مربي كه مارك نام داشت بر روي صندلي در كنار من نشست . ضبط صوتي را براي ازمايش تهيه كرديم و سپس او با صدايي ارام و يكنواخت شروع به صحبت با من كرد . در طول دوساعتي كه من در اين سفر ذهني بودم او بارها من را هدايت كرد  و بر اوضاع نظارت كامل داشت . او نخست از من خواست خود را مجسم كنم كه مستقيم به بالا مي روم سپس گفت كه خود را از سقف خانه بيرون ببرم و پرسيد : چه مي بيني و من شروع به توصيف خيابانها و منظره كلي شهر جورج تائن كردم اما با نوعي تمسخر زيرا مي دانستم كه هر كس نيروي تخيل خوبي داشته باشد مي تواند اين توصيف را انجام دهد . اين واقعيت كه من مي توانستم توصيف كنم اصلا مرا در باطن متقاعد نمي كرد . سپس او مرا به مسير خاصي هدايت كرد. من رود خانه اي را بر گزيدم و با خوشحال مشغول رفتن به سمت ان بودم كه او ناگهان گفت اگر يك لكه نور مي بيني به سمت ان برو . درست در همان لحظه نوري به نظرم رسيد . او گفت هر وقت به ان نور رسيدي مرا مطلع كن
من گفتم اه نه حتما خيال داريد به من بگوييد كه از ان شكاف پايين بروم مگرنه؟اخر ان نور به شكل دهانه يك تونل در امده بود او خنده اي كرد و مرا به درون ان سوراخ فرستاد . ديوارهاي ان تونل صاف و هموار بود . من با سرعت پايين مي رفتم و من با فشار به ته ان تونل افتادم صحنه اي پيش رويم نمايان شد كه افراد زيادي در پيش رويم نمايان شدند بعد هم به قدم زدن در خيابانهاي روياي تصويريم پرداختم در اين روياها ممكن هست انسان تغيير جنسيت دهد و يا به طبقه ديگر اجتماع تعلق پيدا كند و روي هم رفته ادم متفاوتي بشود . وقايع مختلفي براي ادم روي مي دهد و واقعا جالب بود.البته من قصد ندارم سفر به زندگي هاي گذشته ام را شرح دهم منتها ان چيزي كه بعد از ان پيش امد برايم جالب بود مربي از من پرسيد ايا ميل داري ببيني كه در دفعه بعد چه خواهي شد .
من خنده اي كردم و پرسيدم منظورتان زندگي بعدي هست خب البته كه مي خواهم و دوباره از ميان تاريكي عبور كردم و به جستجوي نور پرداختم . دوباره ان تونل اشنا را ديدم و به درون ان رفتم روياها و تصاوير . من هيچ ادعايي ندارم كه وقايعي كه برايم رخ دادند به راستي واقعيت دارد و اصولا من به هيچ يك از ان اتفاقات ايمان نداشتم به هر حال من در ان مبل راحتي دراز كشيده بودم كه نا گهان ان رويا برايم رخ داد از انجايي كه اين وقايع براي فردي اتفاق خواهد افتاد كه در زمان اينده حضور خواهد داشت اجازه مي خواهم ضمير شخصي من را به او تغيير بدهم . مربي ام مارك مانند دفعه قبل به اهستگي پرسيد به من بگو كجا فرود امده اي و او جواب داد راستش را بخواهي من اينجا هستم و او اگاه بود كه در هيچ كجا نبود بلكه در ميان ابرهاي متراكم  قهوه اي رنگ حضور داشت . مربي گفت به پاهايت نگاه كن به من بگو چه مي بيني . او به خنده گفت: پاهايم تو پا مي خواهي ؟ اصلا فكر داشتن پا خنده دار بود ولي تا او به اين موضوع فكر كرد دو تا پا داشت و دقايقي بعد بع لباس فكر كرد و حالا لباس داشت و ناگهان لباسهايي ظاهر شدند لباسي زبر و قهوه اي كه تا زانوانش مي رسيد واقعا كه مسخره بود او نمي توانست از خنديدن دست بر دارد ان وضعيت هر طور بود براي او بسيارخنده دار بود . او احساس عجيبي مي كرد دقايقي بعد به صورت افقي به پروازدر امد . در اسمان نخست با پا به راه افتاده بود فقط بازي مي كرد او مي توانست از سرعت خود بكاهد يا بيفزايد به راستي برايش خارق العاده به نظر مي رسيد احساس ازادي و سر خوشي زيادي مي كرد و مدام مي خنديد مربي با سر گرداني پرسيد داري چكار مي كني : او خواست توضيح بدهد اما خنده مهلتش نمي داد ضمنا توضيح دادن بي فايده بود
مربي پرسيد ايا موجودي از سياره ديگر هستي ؟ و او گفت نه نه من همين جا هستم فقط دارم مي اموزم كه چگونه پرواز كنم  منظورش اين بود كه هنوز نحوه صحيح را فرا نگرفته بود و تازه كار بود بقيه بلد بودند چگونه عمل كنند . باز پرسيد ايا بال داري
نه بال ندارم او وجود انها را الزامي نمي دانست اما ناگهان بال داشت . بالهايي وسيع كه ناشيانه به حركت در مي امدند و براي او كاملا بي فايده بودند زيرا او مي توانست به راحتي و با سبكبالي بدون انها پرواز كند اما لغت سبكبالي زياد مناسب نيست چون نشانگر جسم و ماده و نتيجتا وزن و سنگيني است حال انكه او مي توانست بنا به ميل خودش جسم داشته باشد يا نداشته باشد . مارك با لحني جدي و محكم گفت پس دست از چرخيدن بردار و روي زمين راه برو و به من بگو چه مي بيني . نخستين واكنش ناشي از ترس بود . اما اگر من پايين بروم انها را له خواهم كرد زيرا او بسيار وسيع و در سراسر اسمان گسترده بود . او نمي دانست چگونه خودش را كوچكتر كند اما به محض انكه اين پرسش در ذهنش امد سريع تغيير اندازه داد و طوري خود را كوچك كرد كه سر انجام موفق شد بر روي زمين بايستد موجودات ديگر نمي توانستند او را ببينند و حتي از ميان بدن او مي گذشتند . در تمام اين مدت قهقه هاي شادمانه اي از گلوي او بيرون مي امد   

و از فرط خنديدن ضعيف بي حال شده بود  او در صداي مربي متوجه نوعي سرگشتگي و تعجب شده بود چه اتفاقي مي افتد او خنده كنان جواب داد من دارم روي كف پاهايم راه مي روم و دوباره دستخوش خنده شد او به سختي مي توانست بدنش را بر روي زمين نگه دارد و بدنش تمايل داشت به سمت اسمان برود اينك اين امكان برايش وجود داشت كه نحوه زيستن ان موجودات را از نزديك مشاهده كند اين وضعيت موجب شد او باز هم بيشتر به خنده بيفتد هر چند بار از احساس محبت و شفقت نسبت به اين مو جودات به خنده مي افتاد انها به هر سو مي شتافتند و جمعيت زيادي در خيابانها بود و تند تند راه مي رفتند . چيزي كه بيشتر جالب بود ساختمانهاي تاريكي بود كه انها در درون انها زندگي مي كردند . انها با جعبه هاي كوچك از طبقات اين ساختمانها بالا مي رفتند در طبقات فوقاني ان بناها سوراخهاي شفافي وجود داشتكه نور و هوا را در درون ساختمانها راه مي داد چقدر برايش مسخره به نظر مي رسيد با وجود اين همه چيز اين موجودات كوچك برايش عزيز بود. انها وقتشان را با غيبت و صحبت در مورد مسائل بي اهميت مي گذراندند و دائما از دست يكديگر عصباني ميشدند  و نسبت به همديگر حسودي مي كردند براي مدت كوتاهي به هم علاقمند مي شدند  و بعد بلا فاصله توجهشان به موضوع يا شخص ديگري معطوف مي شد . با اينحال او موجي از عشق و محبت نسبت به انها داشت خصوصا كه قادر به تشخيص نكته واقعي از غير واقعي نبودند انها همه نيتهاي خيري در سر داشتند اما متاسفانه قدرت تمركز بر يك موضوع خاص را نداشتند . انها ازين احساس ترس و محروميت دستخوش لذت – بله لذتي وافر مي شدند او چقدر انها را دوست داشت اما به واقع قادر نبود  اين احساسات را بيان كند و بعضي چيزها را اصلا توضيح نداد. نكات فوقالعاده زيادي ديد و درك كرد . او مي دانست كه تازه وارد است و مي دانست بعد ازينكه بتواند بر نيروهايش تسلط كامل پيدا كند و ظيفه خواهد داشت به اين موجودات كوچك و ناتوان كمك كند . او اين موجودات را انها مي ناميد چون نام ديگري براي انها نداشت . وظيفه او اين بود كه منتظر بماند تا زماني كه يكي از انها به كمك نياز پيدا كند تا زماني كه يكي از انها تقاضاي كمك نمي كرد او حق نداشت و اجازه نداشت كه دخالتي كند بنابراين تنها كاري كه او بايد انجام مي داد اين بود كه گوشه اي منتظر بماند و حركات بيهوده انها را تماشا كند.
صداي مربي را شنيد كه پرسيد ايااز انواع  تو در انجا هستند و او جواب داد بله بزرگان در انجا هستند . ان بزرگان كه او هنوز به ان گروه تعلق نداشت هر چند كه مي دانست به موقع ان چنان خواهد شد از لحاظ بزرگي و شكوهشان تا حدي ترس اور بودند او نمي دانست وظيفه انها چيست .
مربي گفت برو به سمت انها و به انها ملحق شو براي اين كار او نا چار بود مبدل به يكي از ان بزرگان شود وگرنه كاري در بين انها نداشت  او به سمت انها رفت البته چنانچه بشود مكاني در فضا يا زمان را به صورتي مشخص تعيين كرد . كم كم از حالت نشاط اورش كاسته شد . او ديگر ميلي به بازي و تفريح نداشت نوعي احساس ارامش و سكون جايگزين ان سرور و شعف شد . ظاهرا بزرگان وظايف به مراتب جدي تري و بيشتري بر عهده داشتند . به هر حال پيش از انكه به نزديك انها برسد ناگهان صداي مربي به گوشش رسيد كه دستور داد به مرحله اخر برود او به سفر خود ادامه داد و به نوعي ثبات و سكون و ادراكي ژرف در وجودش پي برد سكوتي زنگ دار او داشت شكل عوض مي كرد اصلا فاقد شكل شده بود . تنها نشست . ان صدا سوالاتي از او مي كرد . جمله بندي و ارائه پاسخ برايش دشوار شده بود او مدتي طولاني مكث كرد تا توانست پاسخ دهد او مي كوشيد مطالبي را كه حس مي كرد و مي ديد به گونه اي بيان كند كه ان صدا گفته هايش را بفهمد . بعضي ادراكات به هيچ وجه قابل ترجمه به زبان معمول نبودند حتي مفهوم بودن تغيير كرده بود فاقد مشخصات ويژه و جنسيت و ماهيت وجودي شده بود.او تنها بود هر چند كسان ديگري نيز در ان بعد حضور داشتند او در عين اينكه شبيه و با انها بود از انها جدا بود  در ان بعد زمان هيچ مفهومي نداشت . او يك موجودخردمند رحيم بودموجودي اصيل ناب كه وظيفه اش نشستن در محلي كه نا تاريك است و نه روشن و مي بايست صدايي خاموش توليد كند اين كار ارتعاشيرا از ميان همه چيز عبور مي دهد زمزمه موزون و هماهنگ زمان وجود ندارد مكان وجود ندارد . اين خلا بي اندازه دلپذير و غير قابل توصيف است او در نوعي هماهنگي در زمزمه اي از عشقي ناب غرق شده است همه جا پاك و ناب است. خرد مندارتعاشي را از خود بيرون مي دهد كه همه عالم هستي از ان جان مي گيرد . او سعي مي كند به سولات مربي اش پاسخ دهد سوالاتي كه پاسخي ندارند زيرا فاقد ارزش هستند . به سختي مي شود عظمت و ابهت دانستني ها را به زبان محدود بيان كرد كلماتي كه قادر به توضيح باشند نداشت و تنها عشق بود كه اهميت داشت صدايي ساكت و مرتعش
صداي مربي به گوشش رسيد كه گفت : بعد ازين زندگي چه اتفاقي روي مي دهد ايا تو خواهي مرد ؟ از زمان حضور خردمند در ان محل ابديتهاي زيادي مي گذشت و او در حال كه خود را در خلا و فقداني بي نقص مي ديد با صداي بلند گفت بعد ازين چيزي نمي بينم . او كوشيد تا چرخش در ان خلا و نيستي را با كلماتي توصيف كند هيچ چيز پايان نمي يافت زيرا نه اغازي و جود داشت نه پاياني در طول اين مدت زمزمه موزوني كه به گوش او مي رسيد تنها چيزي بود كه او مي شناخت .
صداي مربي به گوش رسيد تو بايد برگردي وقت باز گشت است . خردمند به اهستگي و با تامل زياد با تكيه به ان دنياهاي مختلف به تعمق پرداخت براي بازگشت به نزد تو من بايد از تمام شكلهاي قبليم بگذرم من در اين بعد بخصوص ديگر نميتوانم جلوتر بروم
در اين صورت از تمام شكلهاي قبليت بگذر و بر گرد خردمند با كندي فراوان با اندوه از ان سكوت عاشقانه عزيمت كرد و دوباره به سراغ بزرگان امد و سرعت بيشتري گرفت وابديتهاي زيادي از برابرش گذشتند تا انكه دوباره در اسمان به خنده و جهش پرداخت . دوباره دستخوش شادي و سرور شديدي شد . در برابر درخشندگي افراد شگفتي دلپذيري به او دست داد دوباره افرادي كه برايش دوست داشتني بودند و به خاطر جهلي كه در ان بسر مي بردند جالب بودند ملاقات كرد او كه سراپا محبت عاشقانه اي بود فرياد زد چقدر دوست داشتني هستند انها كماكان از سوراخهايي بيرون مي امدند و يا وارد مي شدند . او ناگهان به تونلي كشيده شد و با سرعتي گيج كننده به عقب كشيده شد در حال كه جهت يابي خود را كاملا از دست مي داد و ناگهان خود را در مبل راحتي ديد دقايقي طول كشيد به خودم بيايم البته اين تجربه شخصي من بود ممكن است تجربيات ديگران  با تجربيات من در تضاد باشد اما من به اظهارات فيلسوف و روحاني فرانسوي تل هارد دو شاردن فكر مي كنم كه مي گويد
روزي بعد از انكه بر بادها غلبه كرديم بر امواج و جزر و مد درياها غالب شديم و معماي جاذبه را يافتيم نيروي عشق را از خداوند خواهيم خواست و سپس براي دومين بار بشر اتش را كشف خواهد كرد



نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 19:55

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

غاری در اردبیل

حضور ارواح در غار ساری قیه سراب اردبیل:

 در زمان نوجوانی پسری ساکن روستای ساری قیه
در حوالی اردبیل و سراب بوده است . او می گفت که
گوسفند  ها را برای چرا به دشت برده بودم . نزدیک
رودخانه جائی است که سنگهای زرد رنگ دارد وغاری در آن جا وجود دارد که

به آن ساری قیه میگویند.او میگوید: دو تا از گوسفند هایم به داخل غار
رفتند . و من به دنبال آنها . چیزی نگذشته بود که یک کله
از داخل صخره غار بیرون آمد می گوید فقط چشمان و دهان
او مشخص بود و با لهجه ای  عجیب غریب که قابل فهم نبودِ او را
تهدید می کند که از غار بیرون برود وی از فشار ترس غش
می کند و تا دو ماه بیمار بوده است .
می گوید در این غار به وفور  دیده می شود عدهء زیادی با
دوربین سعی در گرفتن عکس از ارواح این غار کرده اند اما ارواح داخل عکس
نمی افتند . در حال حاضر هم این پدیده شبیه به گذشته
روی می دهد و علاقمندان می توانند به روستای ساری
قیه مابین اردبیل و سراب غار ساری قیه کنار رودخانه مراجعه
نمایند و با چشم خودشان شاهد این ماجرا باشند...



نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 18:47

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

تسخیر جن

تسخیر یک جن توسط انسان

شخصی از آشنایان دور ما تعریف می کرد که در خانه شان در روستا اسبی داشتند که هرگاه صبح به او سر کشی

میکردند می دیدند که شدیدا عرق کرده است بدون اینکه کسی بر روی او سوار شود. راوی می گوید روزی بر

روی زین اسب قیر ریختم تا هر کسی که بر روی اسب سوار شد به قیر بچسبد و نتواند جدا شود تا صبح او را

دستگیر کنند و علت کارش را بپرسند. راوی می گوید فردای آنروز وقتی برای سر کشی به اصطبل اسب رفتم

در کمال تعجب دیدم که دختری جوان که دارای سم است بر روی اسب سوار شده و به زین بر اثر قیر چسبیده

است. در ادامه راوی می گوید که سریع سنجاق قفلی به لباس آن دخترک جن زدم تا اورا تسخیر کنم . آن دخترک

که شدیدا ناراحت بود تعریف کرد که : من تازه ازدواج کرده ام وهر شب با همسرم به اینجا می آمدیم تا تفریح کنیم

امشب اول من سوار اسب شدم که دچار قیر شدم و همسرم هر کاری کرد نتوانست راهی برای آزادی من پیدا کند

و من اینجا ماندم. راوی در ادامه می گوید که آن دختر را هر طور که بود از زین جدا کردم و از آنروز به بعد از

او بجای کلفت کار می کشیدیم و از کارهای عجیب او این بود که هرگاه برای خمیر درست کردن از چشمه آب

می اورد آن نان دیرتر تمام می شد(پر برکت بود) اما روزی که این دختر برای آوردن آب به چشمه رفته بود دختر

کوچکی را می بیند و از او می خواهد که آن سنجاق را از لباسش جدا کند آن دختر خرد سال بدون اینکه بداند که

این دختر انسان نیست این کار را میکند وآن جن بعد از آزادی از طلسمش به خانه راوی می رود و به او می گوید

که شما در استفاده ازمن اشتباه کردید باید ازمن مکان گنج یا دوای مریضی خاصی را می خواستید من میروم فردا

به کنار فلان رود خانه بیایید اگر از انجا خون آمد که مرا کشته اند اما اگر خون نیامد مرا بخشیده اند . راوی

میگوید وقتی به محل مورد نظر رفتیم دیدیم که از آن محل خون می آید و آن دختررا کشته اند



نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 4:40

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

شبحی از ایران

شبح نشویل و شبحی از ایران

"شبح نشویل "
در ماه اکتبر سال1962 چندین هفته پرآشوب از فعالیتهای شیطنت بار ارواح در خانه جان هاوکینز واقع در شماره1627 خیابان نهم شهر نشویل در ایالت تنسی آمریکا سپری شد.خانم هاوکینز وقتی اولین بار صدای دق الباب درب جلویی خانه را شنید حس کرد چیز غیر عادی در شرف وقوع است او در رابازکرد ولی کسی انجا نبود او گناه را گردن یکی از بچه های خودش گذاشت ولی همه آنها دخالت در این کار را انکار کردند زمانی که آنها در جلوی مادرشان صف کشیده بودند دوباره صدای دق الباب شنیده شد و این بار هم کسی پشت در نبود این قضیه جسته و گریخته در تمام بعد از ظهر ادامه داشت و وقتی خانم هاوکینز شوهرش رادر جریان آن قرار داد به وی گفته شد که خیالاتی شده است وقتی دوباره شب بعدی شروع شد تازه خانواده مسئله را جدی گرفتند و بگفته خانم هاوکینز ایمان اوردند...خانم هاوکینز بعدها گفت: تازه آن وقت بود که شوهرم فهمیدکه منظورم چیست! ولی این تنها شروع کار بود دیگر دق الباب های شدید و تند وتیز از تمام جوانب خانه شنیده می شد اول از درب جلو وبعد درب جانبی و آخر سر از در عقب منزل! و بقدری شدید بود که شیشه ها بصدا درمی آمدند گاهی اوقات دق الباب ها سر شب شروع می شد و تا ساعت 5 صبح ادامه داشت.از پلیس کمک گرفته شد وآنها دور تا دور خانه مامور گذاشتند ولی در زدنها ادامه داشت و پلیس هم ندید که چه کسی یا چه چیزی مسبب آن است حتی وقتی که صدای تپ تپ از یک پنجره خانه شنیده شد و یکی از دوستان خانوادگی بسوی آن شلیک کرد فقط صدای کوبیده شدن به پنجره بغلی آن انتقال یافت زمانی دیگر بیست نفر از اعضای تیم فوتبال دبیرستان نورث در روی ایوان جلوی خانه کشیک ایستاده بودند ولی این امر هم مفید واقع نشدچون در زدن ها تنها به نقطه دیگری از خانه منتقل می شد به گفته آقای هاوکینز این مزاحمت ها بیش از دو ماه ادامه داشت این قضیه به کسی صدمه ای وارد نکرد ولی با آن همه سروصداوکوبیدن های روی درب صرفا کسی نمی توانست بخوابد! مورد فوق تقریبا مثل تمام موارد ارواح شیطنت کننده بنظر می رسد که وقوع این پدیده مستلزم حضور بچه های نوجوان در خانه مبتلا می باشد ولی هر چه که باعث این مزاحمت ها می شود مستقل از خود بچه ها عمل می کند... مثل انکه وجود بچه ها فقط به عنوان بهانه ای برای شیطنت ها باشد!


" شبح شمیران "
اما حالا یک اتفاق از ایران : روزنامه کیهان در شماره 7528 مورخ 7 شهریور ماه 1347 در صفحه 22 با این عنوان توجه عموم را بخود جلب کرد " شبها خانه ای را در شمیران سنگباران میکنند " و در شرح ان امده بود عده ای ناشناس شبها یکی از خانه های شمیران را سنگباران میکنند . ماموران پلیس از چند شب پیش خانه ای را که شبها سنگباران میشود زیر نظر گرفته اند و در جستجوی کسانی هستند که به این خانه سنگ می اندازند . چهار روز قبل یکی از ساکنان "پل رومی " شمیران بنام خانم کتابی به ماموران پاسگاه مستقل کلانتری امانیه مراجعه کرد و اطلاع داد که هر روز غروب هنگامیکه هوا تاریک میشود عده ای ناشناس خانه ام را سنگباران می کنند و بر اثر پرتاب سنگ تمام شیشه های در و پنجره شکسته است . خانم کتابی اضافه میکند : در این خانه من به اتفاق دو پسر و چند مستخدم خویش زندگی میکنم و این مسله باعث ترس و وحشت ما گردیده است . صحبخانه سپس اضافه کرد : تصور نمی کنم که کسی با من دشمنی داشته باشد و به همین دلیل نمیدانم به چه علت مورد غضب قرار گرفته ام . از طرف ماموران پاسگاه امانیه چند تن از ماموران پلیس مامور گردیدند که شبها خانه مورد بحث را زیر نظر داشته باشند و کسانی را که باعث ترس این خانواده گردیده اند دستگیر نمایند . انها 4 شب خانه را زیر نظر داشتند اما معلوم نبود چگونه این سنگها پرتاب میشوند . انها مشاهده میکردند که سنگهای بسیار سنگین و همچنین اجرهای ساختمانی بسوی خانه انداخته میشوند, اما کسی در ان نزدیکی بچشم نمیخورد . با دستور دادگاه برسی بیشتر انجام شد و ماموران اگاهی نیز وارد این حادثه نادر گردیدند , انها اعتقاد داشتند که بخاطره سنگینی سنگها انها از فاصله نزدیک پرتاب میشوند . اما در شب حضورشان هیچکس را در نزدیکی خانه مشاهده نکردند... همسایگان میگویند این سنگها توسط " ارواح " به این منزل پرتاب میشود . این سنگباران تا 10 روز ادامه داشت و ناگهان قطع کردید . ایا براستی این خانه را " ارواح سنگباران میکرد.؟ "

این سئوالیست که جوابی ندارد



نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 4:27

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

تسخیر ارواح

 

کلیسا های تسخیر شده از سوی ارواح

صومعه بتل:


صومعه بتل سال 1066 میلادی از سوی ویلیام فاتح بر روی زمینی که محل پیروزی او در نبرد هستینگز بود بنا شد. بنا به گفته افسانه ها , یک چشمه ارواح هر از چندگاه بر محراب این صومعه پدیدار میشود, محرابی که به یاد کشتار خونین دشمنان ویلیام فاتح برپاشده بود/ نورمن ها محل نبرد هستینگز را ((سنلاک)) می نامند که ((دریاچه خون)) معنا میدهد. شاهدانی ادعا کرده اند که به هنگام بارش باران از زمین این ناحیه جوی های خون به بیرون نشت پیدا میکند.
هنری هشتم پادشاه انگلستان در سال 1538 یعنی تقریبا 800 سال پس از بنای صومعه بتل آن را به سر آنتونی براون بخشید و یک راهب در مراسم جشنی که به همین مناسبت برپا شده بود سر آنتونی براون را نفرین کرد چرا که به اعتقاد این راهب تصاحب اموال کلیسا یک عمل کفر آمیز به شمار می رفت. حدود 200 سال بعد از این ماجرا املاک موروثی سر آنتونی براون موسوم به ((ماندری هال)) آتش گرفت و نابود شدو یک قهته پس از آن نیز آخرین وارث این خانواده در دریا غرق شد. یک شبح متداوما در محراب صومعه بتل دیده شده . می گویند این شبح متعلق به همان راهبی است که سرآنتونی براون را نفرین کرد. مالکین فعلی صومعه معتقدند که صومعه بتل همچنین از سوی ((دوشس کلیولند)) که برای مدتی در این صومعه اقامت می کرده نیز تسخیر شده است.


علم یا ماوراء الطبیعه؟


خاک اطراف صومعه بتل دارای مقادیر زیادی آهن است . این امر می تواند دلیل علمی موجهی برای توهم خونریزی از زمین به هنگام بارندگی باشد. در واقع این آب باران است که با آهن قاطی شده و به رنگ قرمز در می آید پدیدار شدن چشمه ها نیز می تواند دلایل علمی داشته باشد . با وصف این بسیاری از شاهدان که با همدیگر نیز ارتباطی نداشته اند ادعا کرده اند که اشباحی را در صومعه بتل دیده اند . برای این موارد هنوز هیچ توجیه علمی ای یافت نشده . کارشناسان بر این باورند که وقوع انبوهی از مرگ های خشن در این صومعه طی قرن های گذشته , میتواند ریشه اصلی پدیده های عجیب در محل این صومعه باشد.



کلیسای جامع کانتربوری:


کلیسای امع کانتربوری در کنت انگلستان , در قرن دوازدهم میلادی از سوی توماس بکت که از 1160 تا 1170 اسقف اعظم کانتربوری بود, بناشد و عاقبت نیز خود او در همین کلیسا به قتل رسید. کلیسای مذکور هم اینک به عنوان یک زیارتگاه مورد توجه مومنان مسیحی است . با وصف این , روحی که این کلیسا را به تسخیر خود در آورده روح توماس بکت نیست بلکه روح یک اسقف دیگر به نام سایمون سادبوری است, روحی که ظاهرا برای قرن های متمادی در این کلیسا مشغول قدم زدن است . سایمون سادبوری سال 1381 از سوی وات تایلر رهبر انقلاب دهقانی کشته شد. سادبوری مرد رنگ پریده ای با یک ریش بلند خاکستری بود/ روح وی بویژه برج اصلی کلیسای جامع را تسخیر کرده است. در طی 100 سال اخیر حداقل صد گزارش از مشاهده روح این اسقف در کلیسای جامع کانتربوری ارائه و ثبت شده است.


نل کوک:


دهلیزی در کلیسای جامع کانتربوری وجود دارد که به آن مدخل تاریکی می گویند. گفته میشود که این دهلیز از سوی روح زنی به نام نل کوک تسخیر شده است. نل کوک خدمتکار یکی از کشیش های کلیسای جاممع بود. او هنگامی که فهمید که جناب کشیش سر و سری با یک زن بدنام دارد به حدی عصبانی شد که کشیش و معشوقه اش را مسموم کرد. نل کوک به جرم این جنایت دوگانه ای که مرتکب شد در زیر زمین کلیسا , در همانجایی که به ((د8لیز تاریکی )9 معروف است زنده به گور شد. گفته میشود که روح نل , دهلیز مذکور را به تسخیر خود درآورده . این روح آنطور که ادعا شده بویژه در عصرهای جمعه زمانی که هوا ابری و تاریک است ظاهر میشود. می گویند هر کسی که بدشانسی بیاورد و روح نل کوک را در کلیسای جامع ببیند پس از مدت کوتاهی میمیرد. ادعا شده روح یک راهب نیز در رواق های کلیسا ظاهر میشود . این روح حالتی اندیشمند دارد.


صومعه وبرن:


صومعه وبرن در ((بدفورد شایر )) انگلستان در میانه قرن هجدهم دوباره سازی شد. این محل تقریبا 200 سال خانه دوک های بدفورد بوده و ادعا شده که از سوی چند روخ مختلف به به تسخیر در آمده است. بنا به گفته کتاب ((خانه های جن زده در جهان)) آخرین تسخیر شدگی که در این صومعه واقع شده مربوط به روح مرد جوانی است که ابتدا خفه و سپس در رودخانه غرق شد. گرچه این روح نمی تواند دیده شود اما درهای صومعه برای او باز و بسته میشود و این در حالی است که وی در داخل اتاق ها شروع به قدم زدن میکند. شاهدان ادعا میکنند که دستگیره درها برای این روح به پایین حرکت می کند و سپس در باز می شود. گویی یک فرد نامرئی وارد اتاق شده است. در طی زمانی که روح طول اتاق را می پیماید در طرف مقابل برایش باز میشود و پس از رفتنش در دوباره بسته می گردد. گفته میشود که روح یک راحب نیز صومعه وبرن را تسخیر کرده است این روح غالبا در سرداب صومعه دیده شده , جایی که راهبان صومعه در آنجا را دفن کرده اند. این روح شاید متعلق به رئیس راهبان صومعه باشد که در پی مخالفتش با ازدواج هنری هشتم و آن بولین به دار آویخته شد. گفته میشود خانه ویلایی جنب صومعه وبرن از سوی روح مادربزرگ دوک فعلی ساکن در این خانه تسخیر شده است. مادربزرگ دوک چندی قبل در یک سانحه هوایی کشته شد. گرچه این روح هرگز دیده نشده است اما برخی از شاهدان ادعا کرده اند که به هنگام حضور در این خانه ویلایی ناگهان احساس غم و اندوه شدیدی می کنند. این ویلا محبوب ترین مکان و خانه دوشس مروم بود.



نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 4:9

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com

ارواح

ساختمان هایی در تسخیر ارواح

در زبان انگلیسی واژه hount به معنای تسخیر شدن چیزی توسط ارواح و home به معنای خانه هر دو ریشه لغوی مشترکی داردند. یک خانه تسخیر شده توسط ارواح یا به اصطلاح جن زده معمولا خانه سابق یک فرده مرده است و یا مخانه ای است که این فرد در آنجا جان سپرده است. با وصف این , این امکان وجود دارد که مکان های محبوب فرد مرده یا خانه کسی که باعث مرگ نابهنگام او شده نیز به تسخیر روح فرد متوفی نیز در بیاید.

ساختمان ها چگونه به تسخیر ارواح در می آیند؟


ساختمانی را تسخیر شده (یا جن زده ) می پندارند که در یک سیکل (چرخه) مداوم و تکراری , صداهای عجیب و قطع ناشدنی , انواع بوها و رایحه ها , حس ها و تصویر ها(اشباح) توسط یک روح با هماهنگی و همراهی ساختمان بوجود بیاید. تسخیر یک ساختمان توسط یک روح , گاه می تواند برای قرن ها یا روزها و یا شاید به صورت دوره ای در یک زمان خاص در طول روز , ماه , سال یا تعدادی از سال ها به وقوع بپیوندد. تسخیر شدگی ها , ضرورتا حضور و ظاهر شدن ارواح را در برندارد. در برخی موارد نیز نشانه هایی از خضور و مداخله یک روح شرور و ناآرام دیده شده است. از جمله موارد معمول در تسخیر شدن ساختمان ها توسط ارواح می توان به این نشانه ها اشاره کرد: ضربه زدن های متمادی بر در و دیوار , صدای گریه و ناله , بوهای گوناگون (از بوی گل و عطر گرفته تا بوی گوشت گندیده) نسیم مواوم , جریان هوای سرد , احساس لمس شدگی آدم های داخل خانه توسط چیزی نامرئی و حرکت ها و ضربه های خشن بر روی بدن ساکنان خانه.

چه عواملی باعث تسخیر خانه ها می شود؟


اغلب موارد مظنون به تسخیر شدگی منشاء و توجیه طبیعی دارند, اما برخی از آنها غیر قابل توجیه اند. به اعتقاد فردریک میرز از spr در اغلب تسخیر شدگی های واقعی , مقدار زیادی انرژی از آدم ها در پی مرگشان در خانه باقی می ماند و بر حسب حساسیت افراد نسبت به پدیده های ماوراء الطبیعه ای , این انرژی ها می تواند به شیوه های گوناگون آشکار شود. یکی دیگر از محققان spr معتقد بود که خانه ها و اشیاء امواج ساطع شده از مالکان خویش را در خود جذب و مستحیل می کنند و سپس این تاثیرات فراطبیعی می تواند اعمال , احساسات و اندیشه های ساکن و مالک قبلی خانه را در برداشته باشد. تسخیر شدگی خانه ها ممکن است با استفاده از روش های بسیاری متفاوتی متوقف شود. یکی از این روش ها جن گیری است . روش دیگر دفن دوباره جنازه متعلق به روح به شکلی درست و مناسب است تا روح وی آرام بگیرد اما در برخی موارد تسخیر شدگی ها غیر قابل توقف اند.



خانه ماریا گوز پریرا:


در شهر (( بلمزدولا مورالدا )) در اسپانیا خانه ای وجود دارد که مالک آن زنی به نام ماریا گومز پریرا بود . این خانه که به خانه چهره ها معروف شده آشپزخانه ای دارد که بر روی کف سیمانی آن چهره های راز آمیزی نقش می بندد. اولین چهره در سال 1971 ظاهر شد و سپس چهره های دیگری بر کف آشپزخانه نقش بستند. این خانه بر روی یک گورستان بنا شده است و به همین سبب کارشناسان ارواح معتقدند که این چهره ها از سوی ارواح شریر ایجاد میشود. با وصف این , در دوران اخیر خانه مذکور به زیرتگاهی برای مومنان مسیحی تبدیل شده است چرا که زائران مسیحی معتقدند که این چهره ها متعلق به مقدسین مسیحی هستند.



خانه آمی تی ویل:


در اواسط دهه هفتاد میلادی خانه ای در ((آمی تی ویل )) در لانگ آیلند آمریکا تبدیل شد به مشهورترین خانه تسخیر شده از سوی ارواح در این کشور شد. رولاند دی فو در سال 1974 شش عضو خانواده اش را در این خانه به قتل رساند. خانواده لوتز یک سال بعد از این اتفاق وحشتناک به این خانه نقل مکان کردند اما یک ماه بعد مجبور به ترک آن شدند. اعضای خانواده لوتز مدعی شدند که در این خانه پدیده های ترسناک و عمجیبی را شاهد بودند و به همین خاطر خانه را ترک کردند. از جمله پدیده هایی که آنها شاهدش بودند می توان به این موارد اشاره کرد : جای پای اشباح , بوهای عجیب , ابرهای از توده حشرات در داخل اتاق ها شکستن هماهنگ و ناگهانی شیشه ها , جریان های هوای فوق العاده گرم یا سرد , ایجاد تغییر در شخصیت ساکنان خانه , معلق شدن اشیا درهوا و بروز زخم های عجیب بر روی بدن ساکنان خانه.


وحشت آمی تی ویل


جرج لوتز پدر سه فرزند , پس از مدتی اقامت در خانه آمی تی ویل ریش های را باند کرد تا آنجا که بسیار شبیه به رونالد دی فو ی قاتل شده بود. همزمان زخم های عمجیبی بر روی بدن همسرش کتی لوتز پدیدار شد. برادر کتی و زن برادر کتی نیز از گم شدن پول های نقد در خانه گزارش دادند . کشیش محله پس از تطهیر خانه مبتلا به یک بیماری شدید و حاد شد بطوری که اجبارا حوزه کاری خود را عوض کرد و به شهر دیگری رفت , او ادعا کرد که زمانی که مشغول تطهیر خانه با آب مقدس بوده صداهای مرموزی را شنید که به وی دستور می داد هرچه زودتر خانه را ترک کند .

ارواح ساستون هال:


گفته می شود که ارواح ملکه انگلستان مری اول و لیدی جین گری معروف به بانوی رنگ پریده خانه ساستون هال را که یک خانه قرن شانزدهمی در کمبریج شایر انگلستان است, به تسخیر خود درآورده اند. مری دختر هنری هشتم و کاترین آراگون سال 1553 درگیر یک نبرد برای تصاحب تخت پادشاهی انگلستان شد. ادوارد ششم که در حال مرگ از بیماری سل بود , به ترغیب و تحریک دوک نورت امبرلند تصمیم گرفت که تاج و تخت پادشاهی اش را به عروس خود لیدی جین گری که نوه دختری هنری هشتم نیز بود , بدهد . دوک تلاش کرد که مری را دستگیر و به زندان بیندازد , اما مری شبانه گریخت و به خانه ساستون هال که متعلق به خانواده مردی به نام هادلستون بود پناه آورد. مری صبح روز بعد در قالب بدلی یک زن شیرفروش گریخت . کمی بعد ماموران دوک از راه رسیدند و این خانه را آتش زده و نابود کردند . مری بعدا آنچنانکه حقش نیز بود به عنوان ملکه انگلستان تاجگذاری کرد. به این ترتین خکومت لیدی جین گری فقط نه روز به درازا انجامید و سپس جلاد سر وی را از بدنش جدا کرد. ملکه مری بعدها به قصد تشکر از خانواده هادلستون , خانه ساستون هال را بازسازی کرد. گفته میشود روح مری در داخل این خانه و باغچه هایش به نرمی در خال پرواز است. همچنین ادعا شده که روح لیدی جین گری ,( ملقب به بانوی رنگ پریده) نیز هر از چندگاه در اتاق گوبلن همین خانه ظاهر می شود , جمایی که او سه تقه بر در می زند و سپس در طول اتاق به پرواز در می آید. این اتاق به اتاق مری هم معروف شده چرا که می گویند مری یک شب در اینجا خوابید . کسانی که شبی را در این خانه گذرانده اند از صداهای مرموز و آزاردهنده , ظهور اشباح و صدای موجودی نامرئی که دارد با قفل و کلون خانه ور می رود , گزارش داده اند.



نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 20:57

|ادامه مطلب|

http://shere-sepid.blogfa.com