عاشقانه های سرگردان |
|
عیدانه سلام به همه دوستای عزیز که همیشه به من لطف دارن در ابتدا پیشاپیش عید رو به همه دوستان عزیز تبریک عرض میکنم و به همین مناسبت در این مدت کوتاه که نزدیک به مراسم عید نوروز هستیم میخوام براتون مطالبی بزارم که در زیباتر کردن سفره و تزئینات عید به شما ایده بده تا شاید به این وسیله بتونم در شادی شما سهم کوچیکی داشته باشم شعر زیبای بهار بهار از سروده های تورج شعبان خانی با اجرای بسیار زیبا از عزیز دوست داشتنی و همیشه باقی مرحوم ناصر عبدالهی بهار بهار نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 17:57
عاشقانه در وصالت چرا بیاموزم در فراقت چرا بیاموزم یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم می گریزی ز من که نادانم یا بیامیزی یا بیاموزم پیش از این ناز و خشم می کردم تا من از تو جفا بیاموزم چون خدا با تو است در شب و روز بعد از این از خدا بیاموزم در فراقت سزای خود دیدم چون بدیدم سزا بیاموزم خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم آفتاب تو را شوم ذره معنی والضحی بیاموزم کهربای تو را شوم کاهی جذبه کهربا بیاموزم نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 18:40
شعر در تاريكی بي آغاز و پايان
در تاريكي بي آغاز و پايان ((شعر از سهراب سپهری)) نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 21:37
نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 22:18
شعر عشقولانه ببين كه بغض دلت وا نمي شود ديگر نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 18:43
شعر عاشقانه از آن فرداي وهم آلود از تقدير مي ترسم ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند
من از اين مردم خو كرده با تاخير ميترسم نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 18:31
شعر عاشقانه
نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 18:51
شعر عشقولانه ديدارهاي تازه با خود فاصله هاي بسيار آوردند و غريبه هايي را كه هنوز مجال نام گذاري شان را نيافته ايم فرزندان ما از جنس خاطره هايي ديگرند و ما كه نه آن قدر پير شده ايم كه زنگ صداي يك ديگر را نشناسيم و نه چندان جوان مانده ايم كه خواب هاي شيرين خود را تكرار كنيم به شكستن عهدي قديم متهم مي شويم كه فكر مي كنيم هرگز نبسته بوديم با اين همه باريكه راهي را كه از خانه ي مادري تا اين چهار راه ولنگ و واز پيموده ايم خوب به خاطر داريم و به خاطر داريم كه براي رسيدن به اين ايستگاه هيچ گاه بليتي فراهم نكرده بوديم و هيچ گاه انتظار اين قيافه هاي ناشناس را نداشتيم كه به پيشباز ما نيامده اند آمده اند تا در ايستگاه آخر بدرقه مان كنند اما هنوز هم آن قدر كودن نگشته ايم كه كودكي خويش را از ياد برده باشيم و از ميان اين همه كودك كه در ميان اين همه خيابان و ميدان ويلان و سرگردان اند كودكاني را نشناسيم كه از جنس خاطره هاي ما اگر نيستند خواب هاي دور و دراز ما را مي خواهند تعبير كنند نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 20:16
شعر عاشقانه درد می بارد بر من کاشکی باران بود یا که برف برف و باران همه با من قهرند این کویر دل من بی آب است منتظر تا که ببارد باران یا که برف یا اشکی چه بسا این باران بارش اشک تو باشد بر دل از کویر دل خود بیزارم پی باران می گردم تا که شاید این دل سبز گردد با تو بارش بارانی باید این دل را باید نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 19:31
شعر عاشقانه اين آخرين برگ برنده ات بود چشمانت را میگویم... كه دروازه هاي پاييز را گشودند به قلبی از جنس بهار خشك يا تر سبز يا زرد فرقي نمي كند هميشه بازنده ها مي ريزند همیشه بازنده ها میمیرند مثل همين برگ مثل همين سايه زير چشمانت ! جان دادن وسوسهء تازهء بودنم شده در زیر نقاب نگاه جادوییت یا بگیر یا بمان تا بمانم عاشقانه نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 18:59
شعر عاشقانه سلام به همه دوستای عزیزم شعر دیار خاموش یکی از سروده های خودمه که براتون گذاشتم ممنون میشم بخونید و ایراد کارم و بگید این اولین باریه که براتون شعر خودم رو به طور کامل گذاشتم پس لطف کنید و نظر بدید چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره صدای ِ سکوت ِ این شهر که شنیدن نـداره تويه آسموني که پر از ابر سیاهه ديگه هيچ پرنده ای حس ِ پريدن نداره دستاي سبز بهار خيلي وقته خاليه از تو گلدون گلاي پژمرده که چيدن نداره بزار باد دوره گرد ببره رنگ بهار رو قلبای سنگی ما شوق بهار رو نداره خيلي وقته ، قصه ی عشق و امید کهنه شده گوش آدما کره میل شنیدن نداره ما میخواستیم برسیم به شهر عشق اما راه دوره کسی طاقت رفتن نداره همه آدما بریدن نمیخوان راهی بشن آخه قلباشون دیگه نور خدا رو نداره عاشقا خسته شدن از این دیار شب زده ولی هیچ کس جرات گفتن نداره چشاتو وا نکن اينجا هيچ چي ديدن نداره نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 20:38
شعر
من از اين حرف ها بزرگترم تو دل كوچك ات خياباني ست به خيابان نمي رود دل من، من دلم توي خانه زنداني ست تو نمك گير من شدي باشد اين كه يك اتفاق معمولي ست من اگر سفره ي دلم پهن ست در دل من هميشه مهماني ست روزگارم سياه شد با تو كه الهي سفيد بخت شوي چشم هاي تو كافرم كردند دور شو نوبت مسلماني ست ساحل ات را رها نكن امشب ابرهاي سياه بسيار ست دل به دريا زدي مواظب باش اين طرف ها هميشه طوفاني ست نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 19:8
اشعار عاشقانه در بيكران چشمانت چه مي گذرد
نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 20:8
مناجات خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آمین نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 23:59
شعر عاشقانه لحظه ای که از من میگریزی آن زمان که با من در ستیزی نگاهی کن به این تنهای تبدار چگونه از من و عشقم بریدی؟ لحظه اي كه مي خواهي مرا ترك كني و به بودنت عاشقانه معنا دادم نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 19:40
شعر عاشقانه
نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 21:57
عاشقانه
نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 3:13
شعر عاشقونه نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 20:44
شعر عاشقانه نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 2:17
شعر عاشقونه نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 0:17
شعر
نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 17:30
شعر عشقولانه
نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 2:15
شعر عاشقونه
نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 20:46
شعر عشقولانه لحظه ای که از من میگریزی آن زمان که با من در ستیزی نگاهی کن به این تنهای تبدار چگونه از من و عشقم بریدی؟ لحظه اي كه مي خواهي مرا ترك كني و به بودنت عاشقانه معنا دادم نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 22:3
امید رسیده وقت رفتن نارنینم هنوزم من اسیر انتظارم
نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 19:51
ساز مخالف گفتم دوستت دارم اخم كرد .... ..... و عاشقم شد !!!!! نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 2:25
عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی قطره ای دریا شدن نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 19:54
چهل روز گذشت چهل روز از هجرت بانوی آواز ایران گذشت و من در عجبم که آفتاب چگونه باز غروب میکند وقتی که میداند ماهِ بی همتای آسمان موسیقی برای همیشه سفر کرده. <<<>>><><><><<<>>> سحر جان ما را هم در غم از دست دادن مادر عزیزت شریک نه بلکه عزادار بدان از خداوند برای شما و تمام خانواده خواهان صبر و شکیبایی هستیم پروازی در اوج پروازی از اوج بودن تا بلندای همیشــــــــــــــــه بودن بانوی آواز ایران پر کشید تا اوج پر کشید تا نهایت تا ابــــــــــــــــدیت و هست تا صدایش هست وهست.... و هست تا نامش تا یادش تا صدایش در دلهای ماست بانوی موزیک و هنر ایران پر کشید به ملکوت خدا پرکشید چرا که..... چرا که... دیگر جسمش اندازه نمیشد با روح بزرگش و دنیا کوچک بود برای پیکر پاکش پس رفت تا بماند رفت تا بخواند تا ابـــــــــــــــــــــد رفت تا در ملکوت خدا با صوت ملکوتی و زیبایش تا همیشـــــــــــــــــه خوش بخواند برای ملائک و تمام زیبا سرشتان،تمام خوبان با لحن خوشش تا ابـــــــــــــد بخواند بانوی آواز فقط جسمش سفر کرد ولی روحش و صدای جاودانه اش تا هستم و هستی خواهد بود روحـــــــــــــــــــــــش شـــــــــــــــــــــــــــاد و یــــــــــــــــــــــــــادش گرامی و جاودان نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 22:48
جوانی چیست؟؟
نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 21:8
((كاش ميشد)) ((كاش ميشد)) كاش ميشد قلبها آباد بود! كينه و غمها به دست باد بود! كاش ميشد دل فراموشي نداشت! نم نم باران هم آغوشي نداشت! كاش ميشد كاش هاي زندگي! گم شوند پشت نقاب بندگي! كاش ميشد كاش ها مهمان شوند! در ميان شادماني پنهان شوند! كاش ميشد آسمان غمگين نبود! رد پايِ مرگ و كين رنگين نبود! كاش ميشد ما شدن ها بد نبود! هيچ كسي فكر دو رنگي و بدي هرگز نبود! كاش ميشد عاشقي پر غم نبود! پشت هر عاشق يه دنيا التهاب و بي كسي هرگز نبود! كاش ميشد با تو باشم نازنين! كاش ميشد مهر تو در دل نبود نازنين! يا كه ميشد رويه خطِ زندگي! با تو باشم،تا نهايت،تا سادگي! كاش ميشد، كاش ميشد كه اين اي كاش ها اينقدر زيبا نبود.......... نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 21:6
((بي خيال))
((بي خيال)) ميسپارم دل به دريا،بي خيال ميشمارم لحظه ها را،بي خيال مكشم بر بوم سفيد، عکس هایی زشت و زيبا،بي خيال مينويسم شعر هايي از شكست عاشقا،بي خيال دوره گردي ميشوم هر شب چو باد دست تكرار غزلها آب ميشوم،بي خيال لابه لايه آن غزل ها ميكشم سرنوشت شوم خود را،بي خيال گاه در آشفته بازار دلم ميشوم تنهايه تنها،بي خيال بي خبر از شعر پر تشويش عشق ميكنم خود را تماشا ، بي خيال گاه ميسازم برايه روح خود نردباني تا ثريا ، بي خيال گاه از ترس نبود مصرعي ميكنم عمري تقلا،بي خيال ميكنم واژه ها را تكرار مينويسم شعرهايي از غم و تقدیر خود،بي خيال با گلایه مینویسم شعر خود ،اما بي خيال تو ميشوي سنگ، رويه شيشهء پاک دلم بار دیگر هم شکستخه قبل من با سنگ دلت خسته از این شکستن هاست دیگر دلم.....بیخیال هيچ حرفي ندارم تازه و بكر هرچه هست از داغ عشق است،بي خيال مينوازم يك ترانه از نت تنهاییم بسكه آهنگ و شعرم پر از سوز و گداز است ميشود جاری از چشمان مردم اشک اما بی خیال بي خيالم با خود اما با تو من حرف هايي دارم حرف هايي ترد و ناب اما....... اما بي خيال.......!! عمري منتظر بودم تا ببينم باز روزي تو عزيزم را تا بگويم چه كشيدم آن زمانی كه از خويش راندم تورا باز ديدم امروز چشمان تورا اشك خواست جاري شود اما....... اما گفتم بي خيال.....!! نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 20:40
شعری نیمایی
زردها بی خود قرمز نشدند وازنا پیدا نیست
((شعر از نیما یوشیج)) نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 21:22
تنها تو را می آموزم..... نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 18:57
سهم تو از من نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:33
در بيكران چشمانت چه مي گذرد در بيكران چشمانت چه مي گذرد نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 23:19
خسته گی من در اين تاريكي نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 2:32
به که پیغام دهم؟ به که پيغام دهم ؟
نوشته شده توسط بهار تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 22:14
تکیه تكيه بريار كردم يار ناليدن گرفت تكيه بر ديوار كردم ديوار ناليدن گرفت تكيه بر ديوار كردم خاك بر فرقم نمود خاك بر فرقش بشيند آنكه يار را از من گرفت نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:15
تقدیر
نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 20:49
چشمهايت دوست من پنجرههاي روحت هستند. در آنها به تماشا می نشينم اندوهت را زنده بودنت را خستگييت را اشتياقت به عشق را وفادارييت را هراست را اميدت را خوشي زندگييت را چشمهايت دوست من پنجرههاي روحت هستند در نگاهت كشف ميكنم تو را نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 23:29
شعر عشقولانه تلاوت جنون
شب پره اي دارد آرام آرام
آهنگ جنون تلاوت مي كند
باآن بال هاي سوخته ي به طواف برخواسته اش
و من كه به ميعاد گاه فراموشي رفته ام
تا در تشيع جنازه ديگري
بر روح عروج يافته اي فاتحه خوانم
لا به لاي تمام كتاب هايم
انباشته از شب پره هاي سوختست
دارند آرام آرام
شعرهايم را سياه مي كنند
و قلمم انگار جايي براي تراوش ندارد
من خويش به باور كدامين شعله
روح خود آشفته ام
و در كدامين مكتوب
ميان شعر هاي شاعري بزرگ غرق مي شوم
نمي دانم .نمي دانم... نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 20:30
دل+من از عشق گفتم سکوت کرد از خود گفتم...... غمهایم را مو به مو گریست نوشته شده توسط بهار تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 17:25
ماد راني از جنس آفتاب و سنگ براي آناني كه ايستاده مي خوانند برای مادرانی از جنس آفتاب مادرانی از جنس گذشت و ایثار زنان كوچه هاي باران هنوز با پيراهني سرخ
كودكان آتش و باد را به سرزمين هاي خانه باز مي آورند و بر لبان پروانه هاي سبز اينك رازي به تولدي عاشقانه بر مي خوانند مادراني از جنس آفتاب و سنگ
دلواپسان دشت هاي آزادي و لبخند كه همچنان و صبورانه دلي بر آتش دارند سر در هواي عقوبتي تمام همچون حكايت باتوم و ديدار مسخلي به طلسمي آشكار و نهان باري اين خواهران بي عشقي و انكار شايد كه به فرمان كينه اي تلخ در چشم هاي تو
به پا ايستاده اند اينان دستمايه چه نگاهي دارند به هياهوي زخمي چنين بر شانه هاي زناني كه اينگونه داودي هاي عشق را دسته دسته به پله هاي آسمان پرتاب مي كنند زنان كوچه هاي باران روزي دوباره به كوچه مي آيند
يك شعر از محمود معتقدي
نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 21:46
((كاش )) كاش همچون حوا وسوسه دیدن من ، سیب ممنوع تو بود کاش بود ..... به این امید كه شاید به مجازات چشیدن آن به سرزمین یاد من تبعید شوي!!!! نوشته شده توسط بهار تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 15:46
((شكايت عشق)) نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 22:10
((عشق يعني........ )) عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون شدن عشق يعني واله و شیدا شدن عشق يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعني دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن الاسرار من نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 22:0
((دوست دارم))
اگه موي تو كوتاست يا كه بلند دوست دارم اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم كني هر چقدر مي خواي اذيتم بكن دوست دارم وقتي با برق چشات چشماموادب ميكني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن دوست دارم وقتي كه دستم ومي گيري ونازش ميكني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه دوست دارم وقتي كه نگام به تو میفته اين لبام ميخوان درگوشت بگن دوست دارم اگه عزیز دل دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوست دارم میگی یا خودم بگم دوست دارم
نوشته شده توسط بهار تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 0:29
((آينه )) آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است . . راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 22:5
((دوســــــتت دارمــــــــ )) دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 19:47
((دروغ نگو...)) اگه چشمات پرسيد بگو :نديديش.. اگه گوشات پرسيد بگو: نشنيديش.. اگه دستات لرزيد بگو:از سرماست.. اگه پاهات لرزيد بگو:از خستگيه.. اما اگه دلت لرزيد...... به خودت دروغ نگو. نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 1:51
((ماهی روح)) ماهي روح در دلِ يك صفحه هم حرفش نمي گنجد ،ولي اختيار دل كه نيست اينبار هم ققنوس عشق نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 1:20
((غرور شب اين شهر...)) بين اين مردمِ سـردرگمِ سرماخورده هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه، مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد، كوچه ها را همه گشتم پي تو نامعلوم ! بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 1:14
((عاشقانه )) ((شعر از: احمد شاملو)) نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 0:24
((آیدا در آينه )) لبانات ((شعر از احمد شاملو)) نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 0:21
((اندوه پرست)) كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم نوشته شده توسط بهار تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 0:8
((فتح باغ )) زندگي شايد آه... ((شعر از : فروغ فرخزاد)) نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 23:38
((بي پاسخ )) در تاريكی بي آغاز و پايان ((شعر از سهراب سپهری)) نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:50
((ستيز باوري)) از اين همه ستيز باوري چه گشته عايدم نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:29
((تقدير)) ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم نوشته شده توسط بهار تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 21:59
((انتظار)) پشت يک ديوار غمگين و بلند عاشقي سر گشته در چنگال بند پشت اين فريادِ برق آساي دور جاده اي بي انتها و بي عبور دفتري از جنس ديوار ست و خشت قصه اي از قصه هايِ سرنوشت عشق و عاشق هر دو بر بالاي دار نغمه هايِ تلخ و ناله بي شمار چون زمستاني که در شوق بهار ميزند بر هر دلي صد دانه خار دل تمناي صوت اسمت ميکند جان تمناي جانان ميکند بيقرار و بيقرار بيقرار و پر ز شوق تلخ تر از زهر در انتظارجان ميکنم جرعه اي از زهر هجرتت نوش ميکنم درد جان کاهيست انتظار کوه را زير پا خرد ميکند انتظار .................................... بيا تا ته مانده اي از ماندم جا مانده..........! نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 18:58
((عشق زميني))
شعر زير كنايه از عشق زمينيست،و گرنه هر كودكي ميداند كه خدا عشق را آفريد چون خودش هم عاشقانه جهان را آفريد،خدا عشق را آفريد و همانند همهء نعمتهايش به بندگانش ارزاني داشت تا بندگانش از اين نعمت لذت ببرند.ولي افسوس........افسوس كه ما به جايه شكر نعمت كفر نعمت كرديم و به اين عشق هايِ پست زميني دل خوش كرديم و متحمل رنجي بس سخت و دشوار شديم به قول معروف:شكر نعمت نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند.حالا كه قدر نعمت را ندانستيم پس واقعا مستحق عذاب و رنج عشق زميني هستيم و باز به قول معروف:خود كرده را تدبير نيست. نوشته شده توسط بهار تاريخ چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 18:47
|
|||||||||||||||